پارمیسپارمیس، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

برای دردانه ام پارمیس

روزت مبارک

سلام نفس مامان دیروز اصلا وقت نکردم برات مطلب بنویسم مامانی روزت مبارک خدا رو شکر خدا رو هزار مرتبه شکر که امسال یه نی نی ناز و ملوس دارم که روز جهانی کودک رو بهش تبریک بگم و بهش بگم عزیز دلم، امید نفس کشیدنام، قشنگ ترین بهانه زندگیم روزت مبارک      تاريخ : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ | 13:24 | نویسنده : مامان شیما | ...
25 تير 1394

خونه عمه لیلا

اینم عکسایی که خونه عمه لیلا گرفتی،اونجا کلی بهت خوش گذشت به قول بابا حبیب تا نصفه شب براشون (خرچولک بازی ) در آوردی و معرکه گرفتی عسل مامان تازگی ها یاد گرفتی دستت رو بگیری به وسایل و بلند بشی، اونوقت من روزی هزار هزار بار قربونت میرم زندگی من!!!!!!!!!!   تاريخ : دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ | 13:31 | نویسنده : مامان شیما ...
25 تير 1394

استخر پارمیس

ابا حبیب چند روز پیش واسه پم پم یه استخر کوچولوی رنگارنگ خریده که به خیال خودمون توش بشینه و با عروسک هاش بازی کنه،غافل از اینه پم پم خانم اصلا در قید این حرف ها نیست و به محض اینکه میره تو استخر سریع به هر طریق ممکن ازش میپره بیرون این چند تا عکس هم محض دلخوشی من و باباش گرفته وگرنه تنها جایی که نمیشینه این توه! فدات بشم وروجک ملوسم م م م م م مممممممممممممممم ...
25 تير 1394

بدون عنوان

تازگی ها یاد گرفتی دماغت رو میبری بالا و مثلا خرس میشی مثل همیشه این کار رو هم بابا منصور بهت یاد داده،این روزها که دیگه بابا منصور هیچ کاری نداره جز قربون صدقه رفتن تو و بغل کردنت و این ور و اون ور بردنت ببین چقد نفسی مامان............       تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ | 10:59 | نویسنده : مامان شیما ...
25 تير 1394

پارمیس کچل شده بود

ب رات ننوشته بودم که چند ماه پیش که من و بابایی رفته بودیم کرمانشاه واسه کارای دفاعم وقتی برگشتیم با یه صحنه اول وحشتناک بعدش خنده دار مواجه شدیم... بابا منصور به محض رفتن ما نشسته بود ÷ای کله ی ملوس دخمل من وموهاشو از ته زده بود،واییییییییی نمی دونی چه حسی داشتم وقتی دیدمت اول باهات غریبی کردم ولی بعدش کلی بهت خندیدم که مث کله قند شده بودی! تازه بعد از اینکه موهاتو کچل کرده بودن دور از چشم من از فرصت استفاده کردن و گوشهاتو هم سوراخ کرده بودن،اون روز خیلی ناراحت شدم ولی بعدش که دیدم گوشواره چقد تو گوشات قشنگه خیلی هم ازشون تشکر کردم       تاريخ : چهارشنبه بیست و ...
25 تير 1394

گل نازم

ن می دونم که خدا رو چطور و با چه زبونی شکر کنم،نمی دونم به خاطر داشتنت چطور حسم رو فریاد بزنم... پارمیس تو شدی همه زندگی من ،حرف زدنم،راه رفتنم،نفس کشیدنم،کار کردنم،خندیدنم ... هر کاری که میکنم از اول تا آخرش تو هستی مامانم از وقتی اومدی من دیگه نیستم من فقط در قالب مامان پارمیس وجود دارم   الهی مامان قربون اون خندیدن شیرینت بشه خوش اخلاق من     تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ | 10:30 | نویسنده : مامان شیما | آرشیو نظرات ...
25 تير 1394

بدون عنوان

مامانم اول صبح که بیدار میشی مثل فرشته ها می مونی،با اون لبخند شیرین و ملوست دلم رو آب میکنی این عکس مال امروز صبح ساعت هفت و نیمه که نشسته بودی تو ماشین کنار بابا و منتظر من که بیایم بریم خونه بابا منصور. دلم می خواست اونقدر تو بغلم فشارت بدم که بری تو دلم .............هناس س س س س       اینم چند تا از عکسای این روزا     تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ | 10:23 | نویسنده : مامان شیما | ...
25 تير 1394